مهمونی خونه ی مامانی
خب طبق عادت قبلا ما ، باز رفتیم خونه ی مامانی تا موندگار بشیم اخه باباجون رفته کربلا و ماهم رفتیم اونجا بمونیم هم ببرمت سنجش هم جای خالی باباجون رو پر کنیم
غروب یکشنبه دایی مهدی اومد دنبالمون ما هم با کلی بار وبندیل اومدیم خونه ی مامانی وفرداش واسه سنجش بردمت گفت خداروشکر مشکلی نداری و باید یه سال دیگه ببرمت چک بشی این چندروزی که اونجا موندیم خاله هم کلا بالا مونده بود با بچه هاش امیرطه وابسته شناست نمیدونم چون من شما رو باردار بودم امیرطه رو نگه داشتم حسی بین شماست که جالبه توهم با امیرطه انگاری جورتری حالا دیگه نمیدونم اینه علت یا چیز دیگست.
بعد مدتها قسمت شد هایپر بریم خود من که خیلی وقت بود نرفته بودم از اون موقعی که رفتم هیتر برقی واسه شما بخرم، بگذریم ساعت1 بود حاضرشدیم رفتیم من همه رو بردم شما هم جلو با مامانی نشسته بودی رفتیم ای یه خریدایی کردیم من واست خوراکی و یه قمقمه ی خوشگل خریدم کلا خرید من همش واسه شما بود اون شب هم زندایی شام دعوت کرد خونشون بابا مهدی هم اومد اما باز ما موندیم بالا و جمعه هم بابامهدی اومد شام وای وای یه چیزی یادم اومد راستی گل پسرم سه شنبه مامانی بعد از مدتها شما رو دوباره حموم برد خداروشکر خوب بودی مامانی میگفت اذیت نکردی اما جالبه تا صدای من رو میشنیدی تو حموم گریه میکردی دورت بگردم که بدجور وابسته ی خودمی
راستی عزیزم رفته مشهد واسه8روزی نیست بابا مهدی هم خونه میمونه ماهم فعلا تا برگشت باباجون اینجاییم حالا ببینیم کی برمیگرده بسلامتی فردا هم مامان جون قول داده حلوا درست کنه دلم بدجور حلوا میخواد
راستی به شوفاژ میخوای دست بزنی گفتم جیزه دقیقا سریع یاد گرفتی میگی جیز جیس مامانی گفته اه تموم شد توهم میگی اهههههه میخوای چیزی بخوری از خیلی وقته به به میگفتی حالا سرتم تکون میدی به علامت رضایت و چیز دیگه امروز ولت کردم چند قدم اومدی و خودت رو انداختی زمین،خیلی بلا شدی عشقم


مهمونی خونه ی مامانی
